اقلیم جان

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگذار که بگریزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده بلب، خونین دل

می روم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات () |

شبی با بید می‌رقصم، شبی با باد می‌جنگم
که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو می‌با مست و هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم

“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات () |


وقتی تمام صاعقه ها را جنون گرفت

طوفان وزید و قافیه ها بوی خون گرفت


"تا گفتم السلام علیکم شروع شد"

قلب قلم تپید و تلاطم شروع شد


آغاز روضه بود به نام خدا؛ حسین

شاعر نوشت اول این روضه؛ یا حسین


خون جای اشک بر ترک گونه ها نشست

نام تو بر لب آمد و کوه از کمر شکست

نام تو بر لب آمد و صحرا ز شرم سوخت

مرغ هوا و ماهی دریا ز شرم سوخت

نام تو بر لب آمد و کار از جنون گذشت

با تو به رقص آمده طوفان میان دشت

 

ای آشنای گمشده در اوج زخم ها

ای صید دست و پا زده در موج زخم ها

 


داغ تو ماه را به زمین هم کشیده است

خورشید و ماه را چه کس این گونه دیده است؟

 

خورشید و ماه با غم جانکاه می روند

شانه به شانه بر سر نی راه می روند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات () |

شبی یک کشتی، در حالی که دریا را می­پیمود، گرفتار طوفان شد. کشتی چنان تکان می­خورد که همه مسافران بیدار شدند. آنان وحشت زده از طوفان تعادل خود را از دست داده بودند. برخی از آنان فریاد می­کشیدند و عده­ای دعا می­کردند. دختر 8 ساله­ ناخدا کشتی نیز آنجا بود. سر و صدای بقیه او را از خواب بیدار کرد. از مادرش پرسید:

مادر چه شده است؟

مادر گفت: طوفانی غیر منتظره کشتی را گرفتار کرده است.

کودک ترسید و پرسید: آیا پدر پشت سکان است؟

 مادرش پاسخ داد: بله پشت سکان است.

 دختر کوچک با شنیدن این پاسخ، دوباره به رختخواب برگشت و در عرض چند دقیقه به خواب فرو رفت. باد همچنان می­وزید و امواج خروشان پیش می­آمدند. کشتی هنوز تکان می­خورد، اما دخترک دیگر نمی­ترسید. چرا که پدرش پشت سکان بود.

همچنان که در راه زندگی پیش می­رویم با انواع هوای طوفانی، آرام سخت و ملایم مواجه می­شویم. زمانی می­رسد که می­بایست  با مشکلات، خطر، رسوایی، اهانت، بیماری و مرگ مواجه شویم. لحظاتی که ترس بر ما چیره می­شود، ما نباید فراموش کنیم که چنین تجربه­هایی بدون هدف، برای ما اتفاق نمی­افتد. یکی از درسهای بزرگی که این رویدادهایی به ما می­دهد روی کردن به خداوند و متکی بودن به او در هر شرایطی است. منظورم این نبود که فقط در زمان تنگی و مشکل خدا را یاد  کنیم. اما باید به خاطر داشته باشیم که خداوند همیشه همراه ما هست، اگر او را صدا کنیم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات () |

هیچکس همراه نیست//تنهای اول

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات () |

گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد.

همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،

چون او موهای خود را گلت می کند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬

کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬

چون کبری با پترس چت می کرد.

پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.

پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد

چون زیاد چت کرده بود

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند.

پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد.

برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬

ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬

ریز علی چراغ قوه هم داشت٬

اما حوصله دردسر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬

خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬

الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬

او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬

او اصلا حوصله مهمان را ندارد.

او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬

او آخرین بار که گوشت خرید٬

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات () |

فرض کن حضرت مهدی به توظاهر گردد

ظاهرت هست چنانی که خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ى صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات در خور اوهست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه وسالم زهمه داراییت/داری آن قدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاظری گوشی همراه تورا چک بکند؟

باچنین شرط که در حافظه دستی نبری؟

واقفی بر عمل خویش توبیش از گران/می توان گفت تو را شیعه اثنی عشری؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط مصطفی نظرات () |

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

 

 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازک زیبای خسته را

 

 خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

 خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

 خورشید تشنه کام در آنسوی آسمان

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ئی غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٤ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مصطفی نظرات () |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت